دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹ | Sep 28, 2020
حضرت نوح

حوزه/ در حدیثی آمده که چون سیصد سال از دعوت نوح گذشت، حضرت خواست مردم را نفرین کند. پس از نماز صبح نشسته بود تا نفرین کند که چند تن از فرشتگان از آسمان هفتم فرود آمدند و پس از سلام گفتند: «خواهشی از تو داریم!» نوح پرسید: «خواهش شما چیست؟» ...

به گزارش خبرگزاری حوزه، کتاب "قصه های قرآن" با موضوع «تاریخ انبیأ از آدم تا خاتم» به قلم سید جواد رضوی، به ارائه داستان زندگی انبیا پرداخته که در شماره های مختلف تقدیم نگاه شما قرآن یاوران خواهد شد.

  

* داستان پسر نوح (علیه السلام)

   قرآن کریم به همسر (۱۱۵) و فرزند بی ایمان نوح اشاره می کند که بر اثر انحراف و همکاری با گناهکاران از مسیر ایمان خارج شدند؛ حق سوار شدن بر کشتی نجات را نداشتند زیر شرط سوار شدن بر کشتی ایمان بود.

همچنین قرآن به استقامت و استواری این پیامبر بزرگ اشاره می کند به طوری که محصول سالیان بسیار دراز و تلاش پی گیر نوح (علیه السلام) در راه تبلیغ آیین خویش، جز ایمان آوردن گروهی اندک نبود که حضرت نوح برای هدایت هر یک از آنان به سوی خدا به طور متوسط ده سال زحمت کشید! زحمتی که مردم عادی حتی برای هدایت و نجات فرزندشان تحمل نمی کنند.

  کنعان پسر نوح در زمره دشمنان آن حضرت به سر می برد و به دین و آیین او ایمان نیاورده بود. در آن هنگام که آب از هر سو زمین را فرا گرفت و نوح و همراهانش در کشتی قرار گرفتند، ناگاه چشم نوح به کنعان افتاد که مانند دیگران برای نجات خود تلاش کرد و می خواست به هر وسیله ای خود را از غرق شدن نجات دهد.

به فرموده قرآن نوح فرزندش را که در کناری جدا از پدر قرار گرفته بود مخاطب ساخت و فریاد زد: پسرم! با ما سوار شو و با کافران مباش (۱۱۶) که فنا و نابودی تو را در بر خواهد گرفت. ولی آن فرزند لجوج و کوتاه فکر به گمان این که با خشم خدا نیز می توان مبارزه کرد و فریاد برآورد: «پدر! برای من نگران نباش. به زودی به کوهی پناه می برم که دست این سیلاب به دامنش هرگز نخواهد رسید و مرا در دامان خود پناه خواهد داد (۱۱۷)».

نوح (علیه السلام) باز مأیوس نشد و بار دیگر به اندرز و نصیحت فرزند کوتاه فکر پرداخت تا شاید از مرکب غرور و خیره سری فرود آید و راه حق پیش گیرد، از این رو گفت: «فرزندم! امروز برای هیچ قدرتی در برابر فرمان و عذاب الهی پناهگاهی وجود ندارد و تنها کسانی که مورد رحمت الهی قرار گیرند، اهل نجات هستند... (۱۱۸)».

  در این هنگام موجی برخاست و فرزند نوح را چون پر کاهی از جا کند و درهم کوبید «و میان پدر و فرزند جدایی افکند و او را در صف غرق شدگان قرار داد (۱۱۹)».

هنگامی که نوح فرزند خود را در میان امواج دید، عاطفه پدری به جوش ‌ آمد و به یاد وعده الهی درباره نجات فرزندش افتاد و رو به درگاه خدا کرد و گفت:

«پروردگارا! پسرم از اهل من و خاندان من است و تو وعده فرمودی که خاندان مرا از طوفان و هلاکت رهایی بخشی (۱۲۰)».

پروردگار در پاسخ نوح فرمود: «ای نوح! او از اهل تو نیست! بلکه او عملی است غیر صالح و حال که چنین است، آنچه را از آن آگاه نیستی از من تقاضا مکن. من به تو موعظه می کنم تا از جاهلان نباشی (۱۲۱)».

نوح دریافت که این تقاضا از پروردگار درست نبوده است و هرگز نباید نجات چنین فرزندی را مشمول وعده الهی بر نجات خاندانش بداند. از این رو به پروردگارش گفت: «پروردگارا! من به تو پناه می برم از این که چیزی از تو بخواهم که به آن آگاهی ندارم و اگر مرا نبخشی و مشمول رحمتت قرار ندهی، از زیانکاران خواهم بود (۱۲۲)».

   

کشتی نوح بر فراز کوه جودی

سرانجام، امواج خروشان آب همه جا را فرا گرفت و آب بالا و بالاتر آمد. گنهکاران که گمان کردند این یک طوفان عادی است به نقاط مرتفع و برآمدگی ها و کوه ها پناه بردند، اما آب آن جا را هم فرا گرفت و همه جا در زیر آب پنهان شد؛ اجساد بی جان طغیان گران و باقیمانده خانه و وسایل زندگیشان در روی آب به چشم می خورد!

در این که نوح و همراهانش چه مدت در کشتی بودند، اختلاف نظر است. برخی گفته اند که هفت روز در آن بودند و سپس آب فرو نشست و کشتی بر کوه جودی (کوهی است در موصل) قرار گرفت، برخی این مدت را بیش از یک ماه ذکر کرده اند.

در حدیثی آمده است که شش ماه در کشتی بودند. در تاریخ یعقوبی آمده است که از روزی که نوح داخل کشتی شد تا وقتی که از آن بیرون آمد یک سال و ده روز طول کشید (۱۲۳).

    

قرآن کریم بدون ذکر مدت توقف نوح در کشتی، جریان فرو نشستن آب و قرار گرفتن کشتی بر کوه جودی را در یک آیه شریفه بیان فرموده که به قدری فصیح و زیباست که فصحای عرب آن زمان و دشمنان اسلام را به اعجاب واداشت و از آوردن مانند همین یک آیه به عجز خود اعتراف کردند. متن آیه شریفه که در سوره هود است، چنین است:

و قیل یا أرض ابلعی مأک و یا سمأ أقلعی و غیض المأ و قضی الأمر و استوت علی الجودی و قیل بعدا للقوم الظالمین (۱۲۴)؛ «گفته شد که ای زمین آب خود را فرو بر و ای آسمان (باران را) بازگیر و آب فرو رفت و فرمان انجام شد و کشتی بر (کوه) جودی قرار گرفت و و گفته شد دور باد قوم ستمگر».

  

پس از طوفان

پس از این فرمان بی درنگ آب های زمین فرو نشستند و آسمان از باریدن باز ایستاد و کشتی بر سینه کوه جودی پهلو گرفت و از طرف خداوند به نوح (علیه السلام) وحی شد: «ای نوح! به سلامت و با برکت از ناحیه ما بر تو و بر آنها که با تو هستند فرود آی (۱۲۵)».

بی شک طوفان همه آثار حیات را در هم کوبیده بود و طبعا زمین های آباد و مراتع سرسبز و باغهای خرم، ویران شده بودند این ترس وجود داشت که نوح و یارانش از جهت معیشت و تغذیه در مضیقه شدید قرار گیرند؛ اما خداوند به گروه مؤمنان اطمینان داد تا که درهای برکات الهی به روی شما گشوده خواهد شد و هیچ گونه نگرانی به خود راه ندهند.

نگرانی دیگری که ممکن بود برای نوح و پیروانش پیدا شود این بود که زندگی در مجاورت باتلاق ها و مرداب های باقیمانده از طوفان، سلامت آنان را به خطر اندازد. برای رفع این نگرانی نیز خداوند به آنان اطمینان داد که هیچ گونه خطری شما را تهدید نمی کند و آن کس که طوفان را برای نابودی طغیان گران فرستاد، هم او می تواند محیطی سالم و پربرکت برای مؤ منان فرهم سازد.

   

قبر نوح (علیه السلام) و اوصیای پس از وی

درباره عمر نوح پس از طوفان اختلاف است. از امام صادق (علیه السلام) نقل است که حضرت نوح (علیه السلام) پس از فرود از کشتی، پنجاه سال عمر کرد و در پایان عمر، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: «ای نوح! نبوت خود را به پایان رساندی و ایام عمرت سپری شد. اسم اعظم و میراث علم و آثار علم نبوت را به فرزندت «سام» واگذار کن، زیرا من زمین را بدون حجت و عالم آگاه و مطیع که پس از تو الگوی نجات مردم تا عصر پیامبر بعدی باشد، قرار نمی دهم.

سنت من این است که برای هر قومی، هادی و راهنمایی برگزینم تا سعادتمندان را به سوی حق هدایت کند و کامل کننده حجت برای متمردان تیره بخت باشد. حضرت نوح این فرمان الهی را اجرا کرد و «سام» را وصی خود ساخت. او فرزندان و پیروانش را به آمدن پیامبر به نام هود (علیه السلام) بشارت داد و وصیت کرد که وقتی هود ظهور کرد از او پیروی کنند (۱۲۶).

بنابر اخبار و تواریخ، قبر نوح در نجف و کنار قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار دارد. این جمله در زیارتنامه علی (علیه السلام) است که: ألسلام علیک و علی ضجیعیک آدم و نوح.

   

«پس از نوح به فرمان الهی فرزندش «سام» وصی او گردید و به حفظ و نگهبانی مواریث انبیا و وصیت پدر مأمور شد. جمعی او را از پیامبران مرسل می دانند. او در زمان خود با مخالفت برادرانش حام و یافث و فرزندان قابیل و عوج بن عناق و دیگران مواجه شد؛ سرانجام چنانکه گفته اند پس از ششصد سال دار فانی را وداع گفت و فرزندش ارفخشد را وصی خود کرد و آثار انبیا را به او منتقل کرد.

مورخان، ارفخشد را پدر انبیا نامیده اند و گفته اند که نسب پیامبران پس از نوح (علیه السلام) به او منتهی می شود. نوشته اند که ارفخشد برای نگهبانی میراث پیامبران و دعوت مردم به پاکی و فضیلت و تبلیغ آیین الهی پدران خویش، رنج فراوانی برد و آزار بسیاری دید، تا اینکه در سن چهار صد و شصت سالگی از دنیا رفت و فرزندش شالخ را وصی خود کرد. در برخی منابع شالخ پدر حضرت هود (علیه السلام) دانسته شده است. یکی از سوره های قرآنی به نام آن پیامبر بزرگ نامیده شده است. یعقوبی و برخی از مورخان گفته اند که شالخ چهارصد و سی سال زنده بود و مردم را به اطاعت از پروردگار دعوت می کرد و از نافرمانی خدا بر حذر می داشت و عذاب های گناهکاران را به آنان یادآور می شد. پس از او فرزندش هود (علیه السلام) که نامش را عابر نیز ذکر کرده اند، به تبلیغ الهی و حفظ آثار پیامبران قبلی قیام نمود (۱۲۷)».

   

حضرت نوح (علیه السلام) در روایات

سید بن طاووس از کتاب قصص محمد بن جریر طبری نقل کرده است که نوح پیغمبر تا چهارصد و شصت سالگی پیوسته در کوه ها زندگی می کرد و به عبادت می پرداخت، زن و فرزندی نداشت و جامه پشمین می پوشید و غذای خود را از گیاهان زمین تأمین می کرد. پس از گذشت این مدت جبرئیل نزد او آمد و گفت: چرا از مردم کناره گیری کرده ای؟ گفت: برای آنکه قوم من خدا را نمی شناسند، از این رو من از ایشان کناره گیری اختیار کرده ام.

جبرئیل گفت: با ایشان جهاد کن!

نوح گفت: نیروی این کار را ندارم و اگر عقیده ام را بدانند مرا خواهند کشت.

جبرئیل گفت: اگر نیروی این کار به تو داده شود با آنها جهاد می کنی؟

نوح گفت: چه بهتر از این! این کمال آرزوی من است. در این هنگام نوح پرسید: تو کیستی؟

جبرئیل، فرشتگان را صدا زد و چون فرشتگان نزد او آمدند نوح بیمناک شد و جبرئیل پس از معرفی خود سلام خدا را به او ابلاغ کرد و نبوت را به او بشارت داد و دستور داد که با عمورة، دختر ضمران بن اخنوخ که نخستین کسی بود که به او ایمان آورد، ازدواج کند. نوح در ادامه مأموریت الهی خود میان مردم آمد. آمدن نوح مصادف بود با روز عیدی که مردم داشتند. او عصایی در دست داشت که از ضمیر مردم به وی خبر می داد.

  

بزرگان قوم نوح هفتاد نفر بودند که در آن روز نزد بت های خویش اجتماع کرده بودند. هنگامی که نوح به میان آنان آمد، صدای خود را به «لا اله الا الله» بلند کرد و نبوت خود و پیامبران قبل از خود و پس از خود را به مردم ابلاغ کرد. در هنگام بت ها لرزیدند و آتش هایی که روشن کرده بودند، خاموش شد و مردم را وحشت فرا گرفت، بزرگان قوم پرسیدند: این مرد کیست؟

نوح فرمود: «من بنده خدا هستم. خداوند مرا به عنوان پیامبر نزد شما فرستاد تا شما را از عذاب خدا بیم دهم».

وقتی عمورة سخن نوح را شنید به او ایمان آورد و چون پدرش فهمید او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت: «به این زودی سخن نوح در تو تأثیر گذاشت، من ترس آن را دارم که پادشاه از موضوع با خبر شود و تو را به قتل برساند»؛ ولی عمورة به سخن پدر اعتنا نکرد و دست از ایمان خود بر نداشت و پس از آن نیز هر چه او را تهدید کردند و به حبس کشیدند، از ایمان به خدای نوح دست نکشید. سرانجام با حضرت نوح ازدواج کرد و سام بن نوح از وی به دنیا آمد (۱۲۸).

   

مدت عمر حضرت نوح (علیه السلام)

امام صادق (علیه السلام) فرموده است: حضرت نوح (علیه السلام) دو هزار و پانصد سال عمر کرد که هشتصد و پنجاه سال آن قبل از پیامبری و نهصد و پنجاه سال بعد از رسالت بود که به دعوت مردم اشتغال داشت و دویست سال به دور از مردم به کار کشتی سازی پرداخت و پس از ماجرای طوفان پانصد سال زندگی کرد (۱۲۹).

علامه مجلسی (رحمه الله) می گوید که ارباب سیر درباره عمر نوح اختلاف دارند، جمعی هزار سال گفته اند، قول دیگر هزار و چهارصد و پنجاه سال، قول سوم هزار و چهارصد و هفتاد سال، قول چهارم دو هزار و سیصد سال و در اخبار معتبره دو هزار و پانصد سال ذکر شده است (۱۳۰).

   

نفرین حضرت نوح (علیه السلام)

در حدیثی آمده که چون سیصد سال از دعوت نوح گذشت، حضرت خواست مردم را نفرین کند. پس از نماز صبح نشسته بود تا نفرین کند که چند تن از فرشتگان از آسمان هفتم فرود آمدند و پس از سلام گفتند: «خواهشی از تو داریم!» نوح پرسید: «خواهش شما چیست؟».

گفتند: خواهش ما این است که نفرین را به تأخیر اندازی، زیرا نخستین عذاب خدا در روی زمین خواهد بود.

  

نوح در پاسخ فرمود که تا سیصد سال دیگر آن را به تأخیر می اندازم (اگر زنده باشم تا سیصد سال دیگر بر آنان نفرین نمی کنم) وقتی سیصد سال دوم نیز به پایان رسید و خواست نفرین کند، دسته دیگری از فرشتگان از آسمان ششم آمدند و از او خواستند تا باز هم نفرین را به تأخیر اندازد، سیصد سال دیگر نیز به تأخیر افتاد. پس از سپری شدن نهصد سال پیروان نوح از آزار دشمنان به تنگ آمدند و از او خواستند تا فرج و گشایشی از خدا بخواهد. نوح قبول کرد و پس از نماز به درگاه خدا دعا کرد، جبرئیل نازل شد و به نوح گفت که خداوند دعای تو را مستجاب کرد، اکنون به پیروان خود بگو که خرما بخورند و هسته آن را بکارند و از آن نگهداری و محافظت کنند تا بزرگ شود؛ پس از بارور شدن درختان، بالا از ایشان برطرف می گردد و فرجشان می رسد.

وقتی نوح گفتار جبرئیل را به پیروان خود اطلاع داد، همگی خرسند شدند و دستور خداوند را انجام دادند، پس از آنکه درخت ها بارور شد؛ نزد نوح (علیه السلام) آمدند و گفتند: زمانی را که خبر داده بودی فرا رسیده است.

نوح از خداوند خواست تا وعده عذاب را عملی کند. وحی شد که به آنان بگو که این خرما را هم بخورید و هسته آن را بکارید و پس از بارور شدن درختان گشایش و فرج در رسد.

  

در این موقع بود که ثلث پیروان نوح مرتد شدند و دو ثلث باقی مانده خرماها را خوردند و هسته اش را کاشتند تا بزرگ شد و بارور گردید. آنان نیز نزد نوح آمدند و وفای وعده حق را خواستند، دوباره وحی شد که به آنان بگو که این خرما را هم بخورید و هسته اش را بکارید. این بار نیز ثلث پیروان نوح از دین خارج شدند و فقط یک ثلث باقی ماندند و برای بار سوم به دستور عمل کردند و چون هسته را کاشتند و درخت شد، نزد نوح آمدند و گفتند: «بجز این افراد اندک، کسی باقی نمانده است و اگر این بار نیز فرج ما به تأخیر افتد، ترس آن را داریم که ما نیز به هلاکت در دین و گمراهی دچار شویم».

حضرت نوح پس از نماز در دعای خود گفت: «پروردگارا! جز این افراد اندک کسی به پیروی من باقی نمانده است و من ترس آن را دارم که اگر این بار فرج را به تأخیر اندازی اینان هم بروند». در این هنگام خداوند به او وحی کرد که دعایت را مستجاب کردیم، اکنون دست به کار ساختن کشتی شو (۱۳۱).

در حدیث دیگری آمده است که پس از این آزمایش ها، سرانجام هفتاد و چند نفر بیشتر باقی نماندند و خدای سبحان به نوح وحی کرد که این برای آن بود تا مؤ منان خالص و پاک باقی بمانند و افراد غیر خالص از کنار تو پراکنده شوند، اکنون من به آنان نیرویی در دین می دهم که ترس و بیمشان را به آسایش و امن تبدیل می کنم تا از روی اخلاص مرا عبادت کنند (۱۳۲).

   

ساختن کشتی

از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: قوم نوح (علیه السلام) آن جناب را کتک می زدند (تا از حال می رفت)، پس او را در نمدی می پیچیدند و به خیال این که مرده است، به درون خانه اش می انداختند، ولی وقتی او خوب می شد، دوباره برای دعوت آنان از خانه بیرون می آمد و این وضع همچنان ادامه داشت تا اینکه از ایمان آوردن قومش مأیوس گشت. در این زمان مردی در حالی که به عصایی تکیه داشت با فرزندش نزد او آمد و به پسرش ‌ رو کرد و گفت: پسرم، مواظب باش که این پیرمرد تو را فریب ندهد. پسر گفت: پدرجان، عصایت را در اختیارم بگذار تا آن را با بدن این پیرمرد آشنا سازم. پدر قبول کرد و عصا را به پسر داد و گفت: مرا روی زمین بنشان و برو. پسر، پدر را روی زمین نشاند و به طرف نوح رفت و عصا را بر فرق سر او کوبید. سر آن حضرت خونین شد. نوح (علیه السلام) گفت: پروردگارا! می بینی که بندگانت با من چه می کنند، پس اگر می خواهی هدایتشان کن و اگر چنین نیست، پس به من صبر و توانایی بده تا بین من و آنان حکم کنی، که تو بهترین حکم کنندگانی.

خدای تعالی به او وحی فرستاد که دیگر منتظر هدایت قومت مباش و او را از این که قومش ایمان بیاورند مأیوس کرد و گفت:

«ای نوح! یقین بدان که دیگر تا قیامت کسی جز آنان که ایمان آورده اند، کسی ایمان نخواهد آورد، پس دیگر غم مخور و به ساختن کشتی بپرداز». نوح پرسید: پروردگارا! کشتی چیست؟ خطاب رسید: خانه ای است که از چوب ساخته می شود و روی آب به حرکت در می آید. این کار را بکن که به زودی اهل معصیت را غرق می کنم و زمینم را از لوث وجودشان پاک می سازم. نوح (علیه السلام) پرسید: پروردگارا! آب (که کشتی بر روی آن حرکت کند) کجاست؟ خداوند فرمود: «من بر هر چیز قادرم». (۱۳۳)

   

نگهبانی از کشتی

هنگامی که نوح (علیه السلام) بنابر فرمان خدا به ساختن کشتی مشغول شدت مشرکان شب ها در تاریکی، کنار کشتی می آمدند و آنچه را نوح از کشتی درست کرده بود، خراب می کردند (تخته هایش را از هم جدا کرده و می شکستند).

نوح از درگاه الهی استمداد کرد و گفت: «خدایا! به من فرمان دادی تا کشتی را بسازم، و من مدتی است به ساختن آن مشغول شده ام ولی آنچه که می سازم کافران خراب می کنند، پس چه زمانی این کار به پایان می رسد!؟».

خداوند به نوح وحی کرد: «سگی را برای نگهبانی کشتی بگمار».

حضرت نوح از آن پس، سگی را کنار کشتی آورد تا نگهبانی دهد، آن حضرت روزها با ساختن کشتی می پرداخت و شب ها می خوابید، وقتی که مخالفان برای خراب کردن کشتی می آمدند، با صدای سگ، نوح بیدار می شد و آنان فرار می کردند، مدتی برنامه حضرت نوح همین بود تا ساختن کشتی به پایان رسید (۱۳۴).

   

جمع کردن حیوانات

در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که: پس از ساخته شدن کشتی، خداوند بر نوح وحی کرد که به زبان سریانی اعلام کن تا همه حیوانات جهان نزد تو آیند. نوح نیز اعلام کرد و همه حیوانات حاضر شدند. نوح (علیه السلام) از انواع حیوانات یک جفت (نر و ماده) گرفت و در کشتی جای داد (۱۳۵).

پی نوشت ها:

(۱۱۵) - گفته اند حضرت نوح (علیه السلام) دو زن داشت که یکی کافر و دیگری مؤمن بود و هیکل نام داشت. در سوره تحریم آیه ۱۰ از همسر نوح به نام واغله به عنوان زنی ناسازگار با آن حضرت سخن به میان آورده است و فرموده واغله و همچنین زن لوط هر چند افتخار زوجیت بندگان صالح خدا را داشتند ولی این انتساب، آنان را از آتش جهنم نگه نداشت و در کنار سایر اهل جهنم وارد آن خواهند شد زیرا به شوهران خود خیانت کردند. خیانت همسر نوح این بود که او کافر بود و در مورد شوهرش ‌ به مردم می گفت: او دیوانه است! و هرگاه که کسی به آیین او ایمان می آورد، به سران قومش خبر مید اد. (تفسیر مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۳۱۹).

(۱۱۶) - هود / ۴۲.

(۱۱۷) - هود / ۴۳.

(۱۱۸) - همان.

(۱۱۹) - همان.

(۱۲۰) - هود / ۴۵.

(۱۲۱) - هود / ۴۶.

(۱۲۲) - هود / ۴۷.

(۱۲۳) - تاریخ یعقوبی، ج ۱، ص ۱۸.

(۱۲۴) - هود / ۴۴. در روایات و تاریخ اسلامی می خوانیم که گروهی از کفار قریش، برای مبارزه با قرآن تصمیم گرفتند آیاتی چون آیات قرآن ابداع کنند و همانند آنرا بیاورند، کفار قریش به مدت چهل روز بهترین غذاها و مشروبات مورد علاقه آنان را برایشان تدارک دیدند، مغز گندم خالص، گوشت گوسفد و شراب کهنه! تا با خیال راحت به ترکیب جمله هایی مانند قرآن بپردازند! اما هنگامی که به ا ایه فوق رسیدند، چنان آنان را تکان داد که بعضی به بعضی دیگر نگاه کردند و گفتند: این سخنی است که هیچ کلامی شبطه آن نیست و اصلا هیچ شباهتی به کلام ایشان ندارد، سپس از تصمیم خود منصرف شدند و مأیوسانه پراکنده گشتند. (مجمع البیان، ج ۵، ص ۱۶۵).

(۱۲۵) - هود / ۴۸.

(۱۲۶) - بحارالأنوار، ج ۱۱، ص ۲۸۸.

(۱۲۷) - تاریخ انبیأ، سید هاشم رسولی محلاتی، ص ۸۲.

(۱۲۸) - بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۴۱.

(۱۲۹) - امالی صدوق، ص ۳۰۶.

(۱۳۰) - بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۲۹۰.

(۱۳۱) - کمال الدین، ص ۷۹.

(۱۳۲) - همان.

(۱۳۳) - الدرالمنثور، ج ۳، ص ۳۲۷.

(۱۳۴) - بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۵۲؛ حیاة الحیوان، ج ۲، ص ۲۱۹.

(۱۳۵) - لئالی الاخبار، ج ۵، ص ۴۵۴.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =
google-site-verification=0iLoQV4C04yTFqMIugB47gzW8uc7-poVtQKrLZbxcw8